هیچکس به جز تو نمیتواند!

به ماه عزیزم

پیام هایت را خواندم. بیش از چند بار هم خواندم. باید بدانی که کلمات را بر ذهنم، و اشک را بر گونه ام جاری کردی. من آدم مهمی نیستم. هر روز چک میکنم که کسی پیامی فرستاده است یا نه. معمولا نا امید میشوم. اما امروز خواندن پیامت حس عجیبی در من ایجاد کرد.

من هم گَه گاه خسته میشوم. از اشتباهات گذشته ام، از تصمیمات نادرستم. از این که نمیتوانم عقاید و تفکراتم را آنطور که در روانم جاریست به دیگران منتقل کنم. از آدم نماهای اطرافم.

من هم اغلب فکر های تاریک و پوچ به سراغم می آید. من هم هر روز هزاران پرسش بی پاسخ در ذهنم نقش می بندد. از کجا آمده ام؟ به کجا میروم؟ این ها که هر روز میبینم حقیقی هستند یا یک توهم خیالی؟

Continue reading “هیچکس به جز تو نمیتواند!”